Post

افسردگی، Depression

در کارگروهی, ادبیات, خلاقیت در دسامبر 13, 2010 توسط KT برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

نوایی است به نام افسردگی که تم اصلی خیلی از هنرها و ترانه ها و آثار هنری است اما این بار، از گروهی شیلیایی است به نام یوآرال، Uaral و ترکی که این جا می توانید ترکی از آنها با نام افسردگی یا همان Depression را بشنوید.

با سپاس از فلو، آرش نایت واچر، شیرینو، اسکولد و لویاتان که در این شماره همراهی کردند.

This a project based on Uaral track, Depression.

منظره از از عشق، جایی که خاطره ها هنوز زنده اند، از: فلو

لایه هایی از صدا، رنگ و مواد، نور و فضا،

در این فضا است که فضایی خلق می شود.

جایی که در اعماق آن، چشم اندازی چون یک دعای خالصانه، شکل می گیرد

و مقدمه ای می شود برای یک سفر…

آن خطوط راست قامت سفید و نرم ناگهان از افق پدیدار می شوند، از آن فضا….

نهایت لطفافت تمامی داشته های یک باله که در آن خطوط هستند که خیره می شوند،

و تمامی فضا در خود می رود و در آن نظم و سایه، در خود فرو می رود…

آن خیال چشم انداز است که هجوم زیبایی را به خود می خواند…

جایی که نورها نمایان می شود و ساختار را از نو در می اندازد،

تلالوء آرام است که نقش ها را وا می گذارد برای کشف و جست و جو،

و ما وارد بخش یا جزئی می شویم، دانه دانه می چشیم،

آن بسته ای که به ما عرضه شده، در تابلویی از رویس دائل است که واقعیت می گیرد.

نمایی که در تئاتر ذهن به صحنه می رود و در مقابل چشمان تشنه ی ما نمایی وسیع و سکوتی از باد را می آورد…

اما از آن جایی که ما زیر خاک و کف مدفونیم، در روح زمین سرگردانیم، به مانند ندایی تازه و نو،

دعوتی به چرخش و کشاکش مداوم تصویر برای پیوندی که میان حس و طبیعت و فضای آن و موسیقی آن بسته شده، سرریز می شود.

پنجره ای به زیبایی ابدی گشوده می شود.

«Landscape of love, where memories still live and grow«, By: Flo (listen to track here)

Stratums of sounds, colors and materials, light and space..

On these notes, a landscape takes birth.

Where the depth of field strews the landscape as a pure prayer,

preamble to the journey..

Mystery white and soft erected in the distance appearing suddenly, atmosphere …

Ultimate touch to the ballet of elements, to which all lines lead the glance,

and the whole place protects, the shadows in procession ..

Dream of landscape that invites to the beautiful breakaway ..

Where the light unveils, redesigning the structure,

glittering imprint doing serene  omen of an Elsewhere to discover..

We enter the fragment, we taste grain after grain,

to the delicate parcel granted in offering. A painting by Ruysdael became reality.

A scenery offered to the theater of mind, to the desires unfulfilled of eyes,

open and vast, silent as a call to the wind..

But since we stay silent, from under the soil and foam,

rumbles the spirit of earth, as for a new call..

An invite to leap across the screen, in order to feel the nature of space conceived,

and that music fills. A window open on the infinite grace.

 

Where memory still grows, By: Flo (Listen to Track Here)

آنجا خواهد بود، اثر: آرش نایت واچر

She’ll be there, By: Arash Nightwatcher

S/W Ver: 85.99.50R

درهم ریخته، اثر: شیرینو

Messy, By: Shirinoo

Project11

نوای درد، نوشته: اسکولد

لبه ی تیغ، همان نگاهیست که سرتاسر وجودم را گرفته

و رگ من نه نخیست به این و آن دنیا و مرگ من هم پایانی نیست بر تمام رنج های بشریت

و حتی زندگی من رود زلالی نیست که زخم های کهنه بشریت را بشوید

سرانجام هر روز که پدید می آید شب است.

و طبیعت همان انسان است که انسان را در بر میگرد مگر به مرگ خیر

و انسان یک معنای پارادوکسیکال از طبیعت است از تمامی خوبی ها و بدی هاست…

و آن زمان که خدا آمد و اندکی شراب خواست،

و نه گدایی او را شراب داد و نه ثروتمندی.

کیست که در دو طرف ترازویی که از هر چیزی پر شده است به رحمت احتیاج داشته باشد؟

و کیست که خدایش را شراب دهد وقتی او را از شراب خوردن منع کرده است؟

این زوال را همه تابو کردند…

سربازهای خیر هم همه اخته شدند…

Sounds of Pain, By: Skold

The edge of thorn is that look, filled my inside

And my vein is not a string between two worlds and my death is not the end of the human’s miseries

And my life is not a lucid creek which can wash human’s old injuries

At the end of the days, night will come.

And the nature is that human which surrenders human till grace’s death

And human is a paradoxical meaning of nature from grace and iniquity.

When god came down here and asked for some wine

And not even a pauper and a rich man helped him…

Who needs forgiveness in the heavy pan of justice or misery?

And who gives god wine when he didn’t allow for human?

This decadence soon will be taboo…

And grace’s soldiers soon will be capon…

 

Surrended to the Decadence, By: Sokd

وا داده به روزگار، اثر: اسکولد

Surrended to the Decadence

توپ مرده، نوشته: لویاتان

یک روز پیش تر،

از پدر خواستم هدیه ای بیاورد.

آن قدر امروز و فردا کرد،

که توان از کف دادم،

آن وقت بود که آمد، با یک توپ چرمی.

و من آرام و در قبر،

که تمام عمر فقط یک توپ پلاستیکی می خواستم.

Dead Ball, By: Leviathan

Just a day before,

I asked dad for a ball,

He just hesitated and hesitated,

till I lost ability to play,

then he came, with a fancy ball,

and I, lying in grave,

wishing for a cheap ball, whole my life.

Post

حوا

در کارگروهی, خلاقیت در دسامبر 3, 2010 توسط KT برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

این بار سراغ اثری رفتیم به نام حوا Eve ، اثری از تام لاسانسکی، Tom Lasansky. اثری است که در نوع خود نگاه منحصر به فردی حوا دارد و البته اثری از آدم هم در آن نیست. دوستان خوب این پروژه، شیرینو، آرش نایت واچر، لویاتان و هنردوست، این مجموعه را آماده کردند که در پی می آید.

دوست خوب دیگری هم به گروه خلاقیت مونان پیوسته که نویسنده و نقاش و طراح است. فلو، فرانسوی است و امیدواریم حضورش باعث پررنگ تر شدن شور خلاقیت و کار گروهی در مونان شود. اگر علاقمند به همکاری هستید، با یک ای میل فقط اطلاع دهید.

We would like to welcome our new member to “MUNAN’” creative group. Flo is a great friend of ours and with here presence and great art, we would be in better way of creativity and common cause.

حوا، کاری از: تام لاسانسکی

Eve

Miserable Illusion, By: Arash Nighwatcher

Would you look away Ma’am?

Would you leave him alone?

Lest you be the reminder of a bed of bloody thorns

In a dead December night

A man awaits his demise

He melts as he could see , her eyes beneath your eyes

This pathetic pile of ashes

This shadow of a man

Has The Devil beneath his skin but has a bottle in his hand

A man so fragile

Who gets tortured by a painting

A loss so lethal

That makes him shriek when it’s raining

The poor man caught in nightmares , barely makes a whisper :

If  only someone was kind enough to do some charity

And wasted a little bullet to put him out of his misery

 

توهم رقت انگیز، نوشته: آرش نایت واچر

می شود نگاه نکنید خانم ؟

می شود راحتش بگذارید؟

و یادآور تختی با میخ های خونین نباشید

شبی بی روح در دسامبر

مردی منتظر مرگ است

چشمان او را در پس چشمان تو می بیند و تحلیل می رود

این توده‌ی رقت بار از خاکستر

این سایه‌ی باقی مانده

از مردی که شیطان در جلدش و بطری در دستش است

آنقدر نحیف که که دیدن یک تصویر آزارش می دهد

مصیبتی چنان مرگبار که وقت باران به ضجه وادارش می کند

مرد بیچاره گرفتار کابوس ، به سختی زمزمه می کند

کاش کسی آنقدر رئوف بود

که گلوله‌ای به رسم صدقه خرج او می کرد.

 

She، اثری از: شیرینو

Project10

Elegance, کاری از: هنردوست

Élégance

دوازده سانتی متر، نوشته: لویاتان

تمامی اتفاق ها در همان دوازده سانتی متر اتفاق افتاد. همان یک وجب خودمان، همان جایی که بعد از خوردن غذای چرپ و لذیذ روی آن دست می کشیم و آهی از کیف و خوشی سر می دهیم. از همان نقطه دوازده سانتی متر پایین تر، جایی است که تصمیم گیری ها نهفته است. همه چیز آنجاست: دوست و دشمنی ها، خصومت ها، رفاقت ها، مخ زدن ها، سرمایه گذاری ها، ارتقاء شغلی، اخلاق خوب، شوخی، خنده، لاس، زندگی و مرگ.

 

Those 12 Centimeters, By: Leviathank

Everything happened on that 12 cms. Or as we put it, the palm of hand distance. The place that after having a delicious food, we put our hands there and we sigh in all satisfactoion. The starting point of 12 Cm is there. take 12 cm from there and you reach the point of all decision making. Almost everything is there: friendship and hostility, hatred, flirt and negotiation, investment, promotion, good behavior, fund and humor, jokes, and Life and of course Death.

 

Pour mémoire, By: Flo

16.PourMémoire1Bis

In seeking what we are, our identity, our place in the world,

when one day we feel the need of this,

it may emerge that the only way to express its quest,

is to take the brush, the pencils, the painting,

and get into creation in order to try to form an answer.

We can not talk to anyone for fear of being misunderstood,

but we can talk to ourselves.

Thus we use the means of an image that we produce,

of a world that we invent to sublimate our questions.

In the creation of an artistic language,

I explore my relationship to the world and to myself.

Wanting to know what is the meaning of this life

we are given at birth, can be extremely painful.

Express this form of sorrow, and the lack it entails,

is a means to defeat fear. It does not necessarily

give the answer, and even we glimpse it so few,

but it keeps us alive. Thus, continuing to search,

made us always desiring, and we are landing in this world,

that we are appropriating, through this language

that we created in order to understand and to know

where we stand before to leave.

As i paint, as i draw, i actually changed the tools, to enter in writing.

But it’s just a change of means to express different things.

And images wasn’t enough, or maybe were they inappropriate.

Someday i’ll return to put in images, things i’ve found out,

and the love i feel this way.

Post

چهار فصل

در کارگروهی, خلاقیت در نوامبر 26, 2010 توسط KT برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

از آن جایی که کار ترکیبی قبلی خیلی خوب بود و به قولی خیلی چسبید، این بار هم سعی کردیم یک مجموعه را انتخاب کرده و کار کنیم. از دوستان خواهش کردیم بر اساس «چهار فصل» اثر ویوالدی، Four seasons , Antonio Vivaldi کار کنند. هر فصل را که خواستند یا هر موومان که خواستند. چهار فصل، چهار بخش است و هر بخش سه موومان دارد. دوستان خوب پروژه خلاقیت گروهی، شیرینو، آرش نایت واچر (این بار با دو اثر) و لویاتان در این پروژه حضور دارند.

با سپاس از دوستان خوب و همراه، با امید پیوستن دیگر دوستان هنرمند به پروژه خلاقیت گروهی مونان. قطعاتی که آپلود شده، اجرای «نایجل کندی» Nigel Kennedy  است.

زمستان، اثر: شیرینو، بر اساس سه موومان زمستان (اول، دوم و سوم)

Project9

گورستان آرمان ها، کاری از آرش نایت واچر ، بر اساس سه موومان پاییز (یک، دو و سه)

autumn

«زمان مرگ 23:59 یازدهم فوریه»، اثر: آرش نایت واچر بر اساس سه موومان زمستان

Winter

یک جفت کفش، نوشته: لویاتان، بر اساس موومان اول زمستان

همه چیز از آن ضرب المثل شروع شد که می گفت، غمگین بودم که چرا کفش ندارم، تا این که مردی را دیدم که پا نداشت. گویا این ضرب المثل قرار بوده چیزی باشد برای قانع بودن، راضی بودن، غر نزدن یا بسنده کردن به همان چیزهایی که آدم دارد. فکر کنم این ضرب المثل خوب است، برای کسی که نه مشکل کفش دارد و نه مشکل پا. این افراد که اکثریت هم هستند و آدم بی کفش و بی پا اقلیت، بهتر می توانند با این جمله ارتباط بگیرند. اما اگر پا نداشته باشید، این ضرب المثل می تواند توهین آمیز باشد در واقع، کسی جرات نمی کند جلوی کسی که پا ندارد، این حرف را بزند. و آن که کفش ندارد هم همین طور. اگر به او چنین حرفی بزنید و با این ضرب المثل بخواهید ساکتش کنید یا راضی اش کنید یا قانع، به احتمال زیاد مث این است که آتشفشان را آزاد کرده باشید. با موجی از توفان خشم واژه ها روبرو می شوید که آدم نمی داند چه جوابش بدهد. دردناک ترین بخش آن زمان است که کسی که کفش ندارد، نگاهی به شما بیاندازد که کفش به پا دارید و آن زمان مهم نیست چه می گوید، شما هیچ جوابی ندارید که به او بدهید. کسی که کفش دارد به آن که کفش ندارد چه می تواند بگوید؟

اما جالب تر وقتی است که کسی که کفش نداشته و الان پا هم ندارد، یعنی هر دو پا را الان ندارد، توسط کسی کفش و پاهایش را از دست داده باشه که هر روز هم با سینه ای ستبر جلویش رژه می رود و برای تعیین و تکلیف هم می کند.

این همان لحظه ای است که آدم زوزه اش می آید، اما آن را هم نمی تواند سر دهد.

Enhanced by Zemanta

Post

غم، رنج، غصه

در کارگروهی, خلاقیت در نوامبر 19, 2010 توسط KT برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

این بار به شکلی در پروژه خلاقیت گروهی مونان، ترکیبی کار کردیم. یعنی هدف طرحی از ونسان ون گوگ بود با نام «غم و غصه»  Sorrow  ولی از یک طرف با یک ترک معروف از پینک فلوید با همین نام، موازی شد و نتیجه شد دو موضوع. متن سارو و ترک آن هم زیر همین طرح ونسان هست و سپس هنرمندی دوستان خوب این پروژه خلاقیت گروهی، شیرینو، اسکولد، هنردوست و لویاتان.

Sorrow

سارو، از: پینک فلوید (این جا دانلود کرده یا گوش کنید)

Sorrow, by: Pink Floyd (Momentary Lapse of Reason)

The sweet smell of a great sorrow lies over the land
Plumes of smoke rise and merge into the leaden sky:
A man lies and dreams of green fields and rivers,
But awakes to a morning with no reason for waking
He’s haunted by the memory of a lost paradise
In his youth or a dream, he can’t be precise
He’s chained forever to a world that’s departed
It’s not enough, it’s not enough
His blood has frozen & curdled with fright
His knees have trembled & given way in the night
His hand has weakened at the moment of truth
His step has faltered
One world, one soul
Time pass, river roll
And he talks to the river of lost love and dedication
And silent replies that swirl invitation
Flow dark and troubled to an oily sea
A grim intimation of what is to be
There’s an unceasing wind that blows through this night
And there’s dust in my eyes, that blinds my sight
And silence that speaks so much louder than words,
Of promises broken

زمانی که اندوه می خواند، نوشته: اسکولد

می شمارد هر ثانیه را آن دخترک، در کنار رود خون، تنها، با 4 انگشت دست چپش،

لحظه ها را، اجساد را …

می کُشد، در ذهنش

آن سرباز ها را…

می شوید با اشک هایش

دیوار های خانه پر از خون را…

او بکُشد، اون بشوید،

باز هم چیزی عوض نمی شود…

آن شب، اثر: شیرینو

Project8

گریه ی شنزار، ساخته ی: لویاتان

(این جا دانلود کرده یا گوش کنید)

گردباد احساسات، اثر: هنردوست

un tourbillon d'émotions

از دوستان هنرمند و نویسنده و خلاق، دعوت می کنیم به پروژه همکاری گروهی مونان بپیوندند.

Enhanced by Zemanta

Post

شهری در دور دست ها

در کارگروهی, خلاقیت در نوامبر 11, 2010 توسط KT برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

این هفته همراه پروگرسیو راک آلمان هستیم و گروه الوی. انتخابی به جا و خوب از اسکولد، دوست وهمراه خوب پروژه خلاقیت گروهی مونان. آرش نایت واچر، شیرینو، هنردوست و اسکولد هم خلاقانه همراه شدند. درهای این پروژه خلاقیت گروهی بر روی تمامی دوستان، هنرمندان و نویسندگان و دیگر دوستانی که در موسیقی و دیگر امور خلاقانه کار می کنند، باز است و قدمشان روی چشم.  هرکه ادعایی ندارد و برتر از این زندگی است، جایش این جاست.(ترک موسیقی را از این جا دانلود کنید یا بشنوید، متن آن هم در زیر می آید.)

Eloy, Future City

time’s gone on
as you think about
cities are growing on
until they’re crushing you
guess how you feel
once more it’s catching your breathing
guess how you feel
guess how you feel
guess how you feel
guess how you feel
the day is dark
when you wake up in the morning
the streets are bare
when death is going round and around
time’s gone on
as you think about
cities are growing on
until they’re crushing you
guess how you feel
once more it’s catching your breathing
guess how you feel
guess how you feel
guess how you feel
guess how you feel

سمفونی گورکن ها، نوشته ی: اسکولد

گور میکنند، آن گور کن ها که روز پدرانشان هم گور میکندند با دست!

گور می کنند، آن گور کن ها که تنها، در خرابه ها قدم می گذارند…

گور می کنند، آن گور کن ها که صدای لودرشان سمفونی ویرانی‏ست!

بمب ها و آدم ها را با هم خاک می کنند، آن گور کن ها، گور می کنند…

مایوس، اثر: آرش نایت واچر

hopeless

درس مدرسه، یک، نوشته ی: لویاتان

دریدن بود آن درس، اولین درس، مهم ترین آن.

نه دیدن بودن، که دریدن. تغذیه، تولید مثل، دفع و باز دریدن.

در دنیای دریدن، همه دوست هستند، همه دشمن،

فضیلتی برتر از دریدگی نیست،

هرچه چاک دهان دریده تر، همان برتر،

هرچه بی صفت تر، دریدگی بیشتر،

دربارگاه دریدگان، خدایی نیست،

همه با هم، خدا هستند.

زمانه ستیزان، اثر: هنردوست

زمانه‌ستیزان

درس مدرسه، دو (لویاتان)

معلمی که برای درس دریدگی آمد،

و خود را درید.

مادری که برای حفظ فرزندش آمد،

و خورده شد.

پدری که به عنوان نمونه ای از پیشرفت آمد،

و بچه ها را درید.

و خدایی که گفت بدر تا رستگار شوی.

و من جهنم را روی زمین آفریدم.

خام، سرد، نارس، اثر: شیرینو

Project7

Raw

درس مدرسه، سه، (لویاتان)

و می دریم،

و دریده می شویم،

و هیچ برایمان وجود ندارد،

جز دریدن، جز دریده شدن.

زندگی زیباست.

Enhanced by Zemanta

Post

مغاک

در کارگروهی, خلاقیت در نوامبر 5, 2010 توسط KT برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

این پروژه از کارگاه خلاقیت گروهی، بر اساس قطعه ای است به نام «مغاک» از لویاتان، که این جا می توان آن را دانلود کرده و یا گوش داد. طیف کارهای دوستان هم متنوع است و غزال حتی در پاسخ، تنبور نواخت و قطعه ای ساخت. دیگر دوستان هم مثل همیشه عالی بودند و از این شماره، همکار دیگری هم با نام «هنردوست» همراه ماست. به امید حضور دوستان و همکاران بیشتر در این پروژه خلاقیت گروهی که متعلق به همه است.

آه، اثر: شیرینو

Project6

خلاص من آن جا شد، ساخته ی: غزال طاری

(این جا فایل صوتی را دانلود کنید)

جشنی برای دوست و دشمن، اثر: اسکولد

a feast of enemies and friends

نسیم شبانه، اثر: هنردوست

brise-de-la-nuit

اصوات، اثر: آرش نایت واچر

noises

Post

مادر جوان

در کارگروهی, ادبیات, خلاقیت در اکتبر 26, 2010 توسط KT برچسب‌ها: , , , , , , , , , , ,

این شماره از همکاری گروه خلاقیت مونان، بر اساس تابلویی است به نام «مادر جوان» از ایگون شیله. هنرمندی که عمر کوتاهی داشت ولی آثارش بسیار تاثیر گذار بود و کمتر کسی را می توان یافت که متاثر از کارهای او نباشد. دوستان و همکاران خوبمان، آرش نایت واچر، اسکولد، شیرینو و غزال و لویاتان، آثار خوبی آفریدند. از دیگر دوستانی هم که متمایل به همکاری هستند دعوت می کنیم به این کار گروهی بپیوندند.

Junge Mutter

200-0576

نوشته‌ی پشت تراکت، از: آرش نایت واچر

تکیه دادم به سنگ قبر و سیگار می کشم . موقع روشن کردن سیگار شمعی رو که تقریبا ذوب شده و بیشتر مومش ماسیده روی سنگ قبر روشن می کنم . نه به خاطر ادای احترام و در خواست آمرزش یا چیز دیگه , فقط به خاطر اینکه نور شمع رو دوست دارم . این علاقه چندبار نزدیک بود باعث خاکستر شدن خودم و همه‌ی دارایی ناچیزم بشه اما هنوز نتونستم به وسوسه‌ی زل زدن به شعله‌ی نارنجی تو تاریکی غلبه کنم . انگار شعله مینیاتور یکی از خاطرات دورمه . شبح بدن دختری که با لباس قرمز براق می رقصه و پیچ و تاب میده به بدنش و نفس نفس میزنه وقتی نگاهم بهش می افته درست مثل این شعله وقتی بازدمم بهش می خوره . گاهی مچ خودم رو می گیرم در حالی که دارم سعی می کنم شمعی رو که هیچی ازش نمونده باز روشن کنم و هی سعی می کنم و تکرار می کنم و گاهی ساعتها می گذره تا بفهمم کارم چقدر مضحک و ابلهانه است . مردم عقیده دارند بیمارم . دکتر عقیده داشت وسواس مالیخولیایی دارم . همکار مونثش عقیده داشت معتادم به مقاربت بی دلبستگی . من هم سعی کردم نا امیدش نکنم . خودم عقیده دارم … نه … حدس می زنم که دچار سندرم لکه گیری هستم . لکه گیر به کسی میگن که کارش کارش پیدا کردن چاله ها و ترک های کف جاده و پر کردنشون با آسفالت تازه‌س . من سعی می کنم لحظاتی که تو حافظه‌ام دارم لکه گیری کنم تا جایی که انقدر خوب بشن که بشه هزاران بار مرورشون کرد . نمی دونم قبلا کسی قبلا این مرض رو جایی ثبت کرده یا نه . زیاد هم در بند این نیستم که به اسم من ثبت شه . آدما معمولا دوست ندارن اسمشون با یه نوع عفونت مزمن روحی مترادف باشه .شمع به رعشه افتاده و چیزی تا خاموش شدنش نمونده .چشمم به نوشته‌‌ی روی سنگ قبر میفته : » به یاد مادر , مادربزرگ و همسری مهربان .» هیچ کدوم از این سه عنوان برای من معنی خاصی ندارند . چیزی از آدمایی که اینطور خطاب میشند نمی دونم . ولی شاید دخترای لانگ اشتراسه بدونند . شاید برم ازشون بپرسم.

زمانی که آمدی، اثر: شیرینو

Project5

Title: When you came - Material: Gouache on Paper

آن عاشق یه وری، نوشته ی: لویاتان

آدم علیل هم حکایت های خودش را دارد. بستگی هم دارد به این که چقدر محدود باشد ولی خوب اگر با زنی روبرو باشید که کر و لال است اوضاع فرق می کند. بعد این که مجبور باشید با او زندگی کنید و صداها و رفتارهایش را هم درک کنید. بعد تازه لگنش هم پیچ خورده باشد و راه رفتنش هم با مشکل روبرو باشد و به نوعی لنگ بزند. بعد بفهمید که موقع زایمان این اتفاق برای او افتاده و بعد از همه بفهمید که وقتی داشته شما را به دنیا می آورده، این بلا سرش آمده است. آن زمان دیگر این فرد یک زن کر و لال و علیل که لنگ هم می زند و تازه با شما هم خانه هم هست، نیست. این دیگر مادر است. واقعا این واژه چه تاثیری دارد که همه چیز را عوض می کند؟ تا پیش از رسیدن به مادر همه حس ها طور دیگری بود اما تا نام مادر می آید، انگار همه چیز عوض می شود. مادر از آن جایی که حرف زدن نمی داند، بیشتر وقت ها یا چیزی می نویسد یا عبارت گنگی بر زبان می آورد و یا این که خیلی وقت ها می رود و آلبومش را نگاه می کند. اوایل آلبوم البته دختری خوب و خوش و لپ قرمز و شاداب است. بعد یک صفحه است که با ناخن عکس هایش کنده شده ولی می توان مرد قد بلندی را دید. صفحه بعدی اما مادر خوشحال تر است، لباس قرمز بر تن دارد و موهایش را هم باز کرده و در آفتاب لم داده و می خندد. بعد یک سگ سیاه هست که سرش کنده شده و صفحه بعد یک عقرب است که وارونه راه می رود و بعد دیگر صفحاتی که سوخته شده است. وقت هایی هست که حدس می زنم مادر با مردی آشنا شده و با هم خوب بوده اند و سگی هم خریده بودند ولی عقربی از راه سر می رسد و هم مرد را می کشد و هم مادر را می زند و بعد مادر این طور علیل می شود و بعد هم سرزایید من به دلیل پاهای ناهمگون من، این طوری لگنش ناقص شده و دیگر حالا با روزگار می سازد. یا این که مادر فهمیده باردار شده و به مرد گفته و طرف هم حسابی به هم ریخته وکتک مفصلی به مادر زده مگر بچه اش سقط شود و همه چیز تمام شود ولی آن کتک باعث شده نه تنها بچه سقط نشود، که هم او علیل شود و هم بچه ناقص. بعد هم مرد بر اثر این عذاب وجدان معتاد شده و در گوشه ای افتاده بوده که عقرب او را می زند و هم خودش می میرد و هم عقرب. یا این که مادر و آن مرد با هم خوش و خرم بوده اند و این عقرب آمده و هر دو را نیش زده و مرد مرده و مادر علیل شده و تازه سگ هم وقتی به کمک آمده، نیش را نوش جان کرده و جان داده است. یا این که اصلا مرد فهمیده بچه مال کس دیگری است و عقرب را آورده که مادر را بزند و خودش هم رفته تا به حساب طرف برسد. بعد که حال طرف را جا آورده، دیده طرف سگ دارد و سگ را به فرزندی قبول کرده ولی بعد فهمیده مادر نمرده و فقط کر و لال شده است و بعد مرد خودش را کشته است. یا این که مرد برای این که بداند چه می کند پیش یک مرد روحانی رفته و روحانی به او گفته این زن و بچه دیگر نفرین شده هستند و باید هر دو را کشت و از خاکستر آنها، مترسک شهوت ساخت و از دیوار آویزان کرد. شاید هم من مشنگ به دنیا آمده ام و در یک فرصت برای مادر جفت پا گرفته ام تا بیفتد و ناکار شود.

بعد شب می شود، خوابم می آید، مادر آلبومش را می بندد و با همان زبان بی زبانی خودش چیزی می گوید و به خواب می رود و من هم پای لنگم را بغل می کنم و به پهلوی چپ می خوابم.

هیچ کس آن زن را نمی شناسد، اثر: اسکولد

no one knows her

«دختر انار» ، «پسر انجیر»، نوشته ی: غزال طاری

گاهی چنان از سوهان کشیدن به ناخن هایم و لاک زدن و برق انداختنشون لذت می برم که حس می کنم تمام زنانگی ام در دستهایم خلاصه می شود . وقت هایی که عادت ماهانه می شوم و دائم گُر می گیرم مثل زن های یائسه رگ دست هایم ملتهب می شود ، آبی می شود ، قشنگ می شود و من چقدر دلم می خواهد ار انگشتهایم قالب بگیرم و از دست هایم تا بعد از اولین حمام عادت آنقدر نگاهش کنم که تمام بشوم !

***

دختر انار آمده بالای سرم و آرام می گوید » مامان بذار ناخونامو بلن کنم » . می گم » اون وقت دیگه نمی تونی گل بازی کنی . حتی خمیر بازی . حتی شیرینی پزی » می گه » خب . باشه . حالا بلند کنم ؟ بعد تازشم مثه تو ازون سنگ پاها بکشم رویش خوشگل شه ؟ برق هم بزنه تازه » می خندم و سعی می کنم خیلی رک و پوست کنده بهش نگم » سنگ پا نه سوهان ناخون » فقط می گم » مگه تو بلدی ناخوناتو سوهان بکشی ؟ » می گه » ئه ؟ خودت بلد نیستی و همش سر ناخونات کجه . اصن هم یاد می گیرم » مضطرب شده از نگاه من . دستهای کوچکش رو می کشد جلوی چشم هام . لاک قرمز پوسته پوسته شده روی ناخن های قد لوبیا چیتی اش قند توی دلم آب می کند . روزی که لای یه پارچه تمیز صورتی آوردنش گفتن » دختره ! مبارک باشد » کل دستهایش قد یه انجیر هم نمی شد . دستهایش رو می ذاره روی لبهایم که چند دقیقه پیش داشتم با لوندی اغراق آمیزی سرخشون می کردم و گند می زنه به صورتم . غش غش می خنده و می گه » مثه وختایی شدی که بابایی ماچت می کنه » . ته دلم می گم انار چقدر شبیه خودم شده . چقدر زود داره بزرگ می شه . پر از دغدغه است برای اثبت دخترانگیش . شب ها شبیه » مادری » ماژیک هایش رو مثل بیگودی می بنده به موهایش . و من باید هر روز صبح ملافه های خال خالیش رو بندازم توی ماشین.

***

به مادرم شبیه نیستم . او تمام زندگیش ناخن هایش بود . دست هایش بود و پدرم که می بایست با هر رنگ ماتیکی اغوا می شد . » مادری » خوب بود . زن بود . کامل بود . اما من هیچ چیزم شبیه او نشد . دختر بچه که بودم همه تلاشم این بود که با ماژیک ادای بیگودی در بیارم سر موهام . حالا موهایم را از ته می تراشم ، با پیراهن چهار خانه مردانه و شلوار کتان شیری رنگ از خانه بیرون می روم و مدام از خودم می پرسم آیا اگر به جای دختر » انار » ، پسر » انجیر » زاییده بود شاید همه چیز سر جای خودش بود ؟ من مردی بودم که از زنانگی مادرم تنها عاشقی را آموخته بود …

***

برای حسن ختام، سلف پرتره ای از ایگون شیله

AU002445

Post

آخرین روز روی زمین

در کارگروهی, خلاقیت در اکتبر 15, 2010 توسط KT برچسب‌ها: , , , , , , , , , ,

آخرین روز روی زمین یا همان The Last day on Earth یکی از ترک های به یادماندنی مریلین منسون، این بار موضوع کار گروهی مونان است. این ترک را اینجا گوش داده و یا دانلود کنید و متن آن هم در ادامه می آید و بعد کارهای دوستان کارگاه خلاقیت گروهی.

The Last Day on Earth, Marilyn Manson

Yesterday was a million years ago,
In all my past lives I played an asshole,
Now I found you, it’s almost too late,
And this earth seems obliviating.
We are trembling in our crutches,
High and dead our skin is glass.
I’m so empty here without you…
I crack my xerox hands.
I know it’s the last day on Earth,
We’ll be together while the planet dies.
I know it’s the last day on Earth,
We’ll never say goodbye.
And the dogs slaughter each other softly,
Love burns it’s casualties,
We are damaged provider modules,
Spill the seeds at our children’s feet.
I’m so empty here without you…
I know they want me dead.
I know it’s the last day on Earth,
We’ll be together while the planet dies.
I know it’s the last day on Earth,
We’ll never say goodbye.
I know it’s the last day on Earth,
We’ll be together while the planet dies.
I know it’s the last day on Earth,
We’ll never say goodbye.
I know it’s the last day on Earth,
We’ll be together while the planet dies.
I know it’s the last day on Earth,
We’ll never say goodbye.
We’ll never say goodbye.
We’ll never say goodbye…

 

پرستش کنار دختر چشم بادومی : نوشته ی: غزال طاری

رفتم سر کوچه و از فروشگاه زنجیره ای کلی خرید کردم . همه پس انداز هفتگیم رفت سر یه مشت آت و آشغال. تازه وقتی هم قرار باشه میوه رو دونه ای بخری خیلی زور داره که بیای خونه و سر دل صبر یکیش رو قاچ قاچ کنی و ببینی یه کرم سیاه ریز داره به هیکلت می خنده و سرشو می کنه توی گوشتالو های آب دارش. بر گشتم خونه و بعد از یه هفته بیرون نرفتن احساس کردم خونه چه بوی گندی می ده. حالا نه دقیقا تعفن. لا اقل خودم که خوب می دونستم روحم هم دیگه کم کم داشت بو می گرفت . خودم که خوب می دونستم شدم یه مجسمه پشمالو از جنس حالا هر چی ….. یک اتفاق ساده باید می افتاد . مثلا دم یه بچه گربه رو می شکوندم تا شانس بیاره. یا برای جن های دور و بر خونه آب و غذا می ذاشتم . یا می زدم تو کار تراشیدن یک قالب گچ!

****

( دلم می خواد عاشق بشم . اون وقت دلیل داره که هفته هفته از خونه نرم بیرون و روی این مجسمه های لعنتی کار کنم. کاش می شد هر یه مجسمه ای که می سازم رو بذارم جلوم و بپرستم. بعد یهو بهش شک کنم و بزنم بشکنمش. نه خب حیفه . نشکنمش . بدم نمکی ببره . اما اینا که نمکی ندارن. خودم می دم به نگهبانهای دم در ببرن بدن به بچه هاشون .اونا هم ذوق کنن که بابامون واسمون عروسک چوبی با ترکیب مفرغ و سیم مفتولی آورده. اوه چه کانسپت پوچ بیخودی . چه از الان دلم واسه اون بچه هایی که قراره بت های منو به بازی بگیرن سوخت. قراره با خدایان من بازی کنن و ککشون هم نگزه که من چه بابایی ازم در اومده واسه خلق هر کدومش )

****

…چند تا شمع گذاشتم دور تا دور خونه و گهگاه روشن می کنم که بوی گند سیگار که مونده تو خونه رو ببره. در رو هم باز می کنم پنجره ها رو می کشم کنار و سعی می کنم عضله های صورتم رو برای به لبخند خیلی خیلی ساده شل و ول کنم . مسخره است که حتی برای خندیدن و اشک ریختن هم باید تمرین کنم . اما وقتی یک هو یادم میوفته به اون چشمای بادومی درشتش همچین انگار قند تو دلم آب می شه . یه طرح زدم ازش که با گچ کار کنم . اما دلم نمیاد. این دختر رو باید با آب روون مجسمه ساخت ازش . یا حتی آب دریا .خنده ام گرفت . بدون تمرین . از خودم . از این حس افلاطونی . از اون کرم سیاه مضحک که به خودش می پیچید از خنده به ریش من . تا چند هفته پیش …

****

وقتی که خودم رو می تراشیدم فقط به چشماش و دستاش فکر می کردم .دستای خودم رو می تراشیدم و از ته دل می خندیدم. اون رو پرستش می کردم .به خودم نیایش یاد می دادم و باز اون رو خلق می کردم .من چقدر خوشحالم که این کشور نمکی نداره . نگهبان ساختمان هم بچه اش نمی شه و من کنار تخت خواب دختر چشم بادومی تا ابد پرستش می شم !

بشریت، انسانیت، اثر: اسکولد

Humanity

بدون عنوان، اثر: شیرینو

KONICA MINOLTA DIGITAL CAMERA

یکی از همین ها، نوشته ی: لویاتان

یکی از بچه ها را وقتی به خاک سپردم،

از او چیزی به بار نیامد،

اما وقتی روی آن شاشیدم،

پیامبر شدم، رستگار و پرهیزگار و بزرگوار.

از یک سوی کوچه صدا می آمد،

از سوی دیگر یک دختر،

به دختر که رسیدم از رویم رد شد و رفت،

صدا اما در گوشم ماند و هیچ وقت بیرون نرفت.

آخرین روز، اثر: آرش نایت واچر

lastday

Post

گوئرنیکا

در کارگروهی, ادبیات, خلاقیت در اکتبر 5, 2010 توسط KT برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , , ,

در این شماره همه با هم به سراغ یک شاهکار رفتیم. تابلوی گوئرنیکا اثر پابلو پیکاسو. همه دوستان سنگ تمام گذاشتند و غزال هم همکار جدید ماست که خیلی زحمت کشید و خود را به این شماره رساند. ضمن استقبال از حضورش، سپاس می گوییم همکاری اش را به اضافه بقیه دوستان، اسکولد، شیرینو، آندروید رایتز و آرش نایت واچر که خیلی صادقانه به همکاری خود ادامه می دهند.

این تابلوی گوئرنیکا و در ادامه هم کارهای دوستان.

guernica1

سرای من، نوشته ی: لویاتان

آن که جلوی در ورودی از پا آویزان و به حالت شقه آویزان بود و ساطوری میان دوپایش فرو کرده بودند، پدر بود. در خانه همه بچه ها سر میز منتظر غذا بودند چون قرار بود شام را بیاورند. شام، مامان بود. مامانی که همه می دانستند آنقدر خوشمزه است که از شدت پرخوری و تندخوری همه به دل درد می افتند. هیچکس نمی توانست دست به غذا ببرد چون باید خدا می آمد تا میشد مراسم غذا خوردن را شروع کرد. صدای هن و هن و صدای پایی ناموزون می آمد. بچه ها از خنده دل ضعفه می رفتند چون خدا می آمد که شکم همه را سیر کند، آتش را روشن کند و همه را امیدوار کند. صبح که خدا از خانه می رفت، بچه ها ساطور را برداشته و زخم شقه ی پدر را تازه می کردند، با چاقو دنبال مادر افتاده و تکه ای از گوشت یا پی و دنبه اش را می بریدند تا با آن غذا درست کنند و اگر مادر دم به تله نمی داد، تکه از گوش پدر را هم به آن اضافه می کردند و اگر خدا دیر می کرد، برادر کوچک را برای خوردن آماده می کردند و رای گیری می کردند که کدام بخش از بدنش را باید کند و پخت و خورد. و یا این که چطور کند و چطور آماده کرده و چطور پخت. این که آبگوشت باشد یا کوبیده یا خورش و یا خام و یا دودی.

اما خدا که می آمد همه چیز درست می شد. همه آرام می شدند. خدا از در که می آمد تو، دستی می کشید به شقه پدر و خونریزی بند می آمد و زخم خوب می شد. نگاهی به مادر می انداخت و مادر مثل روز اول تپل و شاد و سرزنده می شد و بچه ای هم اگر بدون دست یا پا یا گوش یا چشم بود و یا به کل خورده شده بود، دوباره به جای اول بازمی گشت.

خدا که می آمد همه چیز درست می شد. خدا سر میز می نشست و خوردن شروع می شد. خدا گریه می کرد، هق هق می زد و بچه ها هم برسر و سینه می کوبیدند. بعد خدا دمافش را سفت بالا می کشید و می گفت من که با همین سیر شدم. بچه ها هم اشک ها را پاک کرده و شروع می کردند به غذا خوردن. همه کنار خدا می رفتند و می خوابیدند. خدا دستی به شکم مادر می کشید و شکم ورقلمبیده می شد و بچه ای بیرون می افتاد و بچه ها همه خوشحال بودند. خدا می خوابید، بچه ها هم. صبح زود و قبل از طلوع، خدا از در بیرون می رفت. بچه ها که بیدار می شدند، اول از همه دنبال ساطور می گشتند مبادا پدر بیدار شود و بفهمد که هنوز به شقه اش ساطور نخورده و فحش را ببندد به خدا.

شب ها که خدا می آمد، دستی به تابلوی جلوی در می کشید. «همه جای این خاک، سرای من است.»

NK004030

قهرمان ما، متن انگلیسی و ترجمه فارسی از: آرش نایت واچر

باران از چهره هایشان خواهد زدود
عرق ایشان و خون دیگران را
هر جنایت عذری می طلبد :
» ما در راه خدا می کشیم.»
اما نیمه شب , ترس باز می گردد
در برج دیده‌بانی می نشینم و تفنگ در دست دعا می کنم :
وحشت را از ما دور گردان و راهمان را روشن
ولی  نمی توانم فراموش کنم
ضجه های بی گناهان و چهره های مردگان را
اینجا , مرگ بس نزدیک و رستگاری بس دور
من…. قهرمانی که بسیاری را کشت و مجروح و هتک حرمت کرد
و امیدوارم کسی دیگر نداند
که آخرین جرقه‌ی امید را من در چشمانش خاموش کردم
تمنی می کنم خدایا … فرشته‌ی مرگ را بفرست
لبهایم از لوله‌ی تفنگ بوسه می طلبند
تمنی می کنم خدایا …نمی خواهم به جهنم بروم

Our Hero by: Arash Nightwatcher
The rain will wash their faces
Of Their sweat and others blood
Every crime needs an excuse
» We kill in the name of God»
But late at night , the fear returns
I sit in the bird’s nest , hold my gun and pray :
Take away our fear and light our way
But for some reason I can’t forget
The screams of the innocent , The faces of the dead
Here , Death is so close yet salvation so far away
I’m a hero who’s killed , raped and disabled many
and hopefully no one will know this but me
That I put out the last spark of hope in her eyes
Please God … Send the reaper
For my lips desire an eternal kiss from my gun barrel
Please god … I don’t want to go to hell

BE087863

زنی که با لباسی بی سینه بند سراغ هیتلر نامرد را می گرفت، نوشته: غزال طاری

مرد نشست کنار درگاهی و به زن نگاه کرد.خیره شد و بعد چشماشو بست.زن دامن تور توریشو روی زانوهاش مرتب کرد و گفت :» هان؟»

مرد چشماشو باز کرد.به لای در نگاه کرد و گفت : » داره آخر الزمان می شه . من خواب دیدم . می شه «

زن سینه بندش رو از دور سینه باز کرد و نفس راحتی کشید . گفت » نه عزیزم . این فقط یه جنگه .یه جنگ که هممون تویش میمیریم»

مرد در را بست. آرام بلند شد و جوری که انگار سینه های زن رو نبینه گفت » فردا اسپانیا تمام می شود . حالا تو حرف خودت رو بزن «

زن نگاهش رو از گردن مرد آورد پایین آورد پایین ،اون قدر پایین که سرش خم شد .بعد آروم گفت » من فقط یه رقاصه ام . فقط می تونم برقصم»

مرد بغض کرد . بعد اشک ریخت . بعد نفس عمیق کشید و گفت » امروز چندم ماهه ؟ «

زن سرش رو پایین نگه داشت و با انگشتای پایش کشید رو زمین و گفت » 25 آوریل «

مرد لباسش رو پوشید . کمر بند پاره پوره اش رو بست دور کمرش و گفت » من جای تو بودم تمام 26 آوریل رو برای هیتلر می رقصیدم . شاید آخر الزمان …. » و سکوت کرد .

زن موهاش رو ریخت دورشو گفت » اما این فقط یه جنگه . من برای جنگ نمی رقصم . اون قیامتی هم که تو ازش حرف می زنی وجود نداره «

***

26 آوریل همان سال در یکی از شهر های اسپانیا مُرده ها کولی زنی رو می دیدند که با پا ی برهنه و با لباسی بی سینه بند می رقصد و سراغ هیتلر نا مرد را می گیرد ……..

آپارتمان سابق، نوشته آندروید رایتز:

ساختمان زیتونی رنگ و باریک انتهای کوچه آذر محل وقوع این ماجراست. پنجره های هر خانه را یا رنگ آبی مالیده اند یا چادر شب و پتو پشتش کوبیده اند تا نور زندگی شبانه شان بمب دشمن را به مهمانی دعوت نکند. تزینات جدید منظره غریبی به بیرون ساختمان داده که از شدت بی ربطی دیگر نمیتوان ایرادی از ریختش گرفت. مجموعه  بدرنگ و قناس شماره دوازده ساکنین خوش قواره ای هم ندارد. طفلکی ها دست خودشان نیست. تا آمده اند به خودشان بجنبند و از جوانی چیزی بفهمند، یک انقلاب بی ریخت کرده اند به امید آزادی و هنوز نفسشان از نعره کشیدن و شعار دادن و راهپیمایی بالا نیامده، جنگ به جانشان افتاده.

در این چند دستگاه آپارتمان قفس مانند دو خانواده کارمند زندگی می کنند که وسعشان به  خرج مهد کودک نمی رسد، و از ورود مادربزرگ و نوه اش به زندگی سرایدار خوزستانی ساختمان بی نهایت خوشحال هستند. هم مرد جوان از تنهایی در آمده، و هم آنها پرستار دلسوز و ارزانی برای کودکانشان پیدا کرده اند. صبح ها پلکان ساختمان صدای در و پایین رفتن و عصرها صدای بالا رفتن و در می دهد. یتیم دیگر در فیلم ها نیست، موشک با فلز ساخته می شود نه کاغذ، و جنگزده هم ترکیب جدیدی است که به زندگی آدم ها اضافه شده.

هر روز کارمند ها و بچه مدرسه ای ها که از این زیتون دراز و کج و کوله می روند، نازنین و مسعود تحویل ننه رضا داده می شوند. امیر هنوز نوزاد است و بیشتر روز را می خوابد، و نازنین با امیر، نوه ننه رضا مشغول بازی می شود. گردن امیر باریک و بلند و سیاه سوخته است، و اسمش را که صدا می زنند تند پلک می زند و زبانش می گیرد تا جواب بدهد. برای همین نازنین را دوست دارد، چون دخترک خودش یک ریز حرف می زند و مجال صحبت به کسی را نمی دهد. به نظر نازنین امیر و ننه رضا بوی خاک می دهند، یک جور بوی گرم و تازه که خوشش می آید. حیاط کوچک ساختمان یک باغچه هم دارد که کسی نمی داند ننه رضا از کجا مرغ و خروس جور کرده و انداخته میانش. بیخ دیوار هم پیت حلبی هایی را چیده که خرما خارک های داخلشان دهان نازنین را آب می اندازد. ننه حصیرش هم با خودش آورده که به جای نشستن روی موکت اتاق، ترجیح می دهد پهنش کند توی حیاط و هنگامی که رویش  نشسته زل بزند به آسمان.

آژیر خطر و رفع  خطر برای ننه رضا و امیر مفهوم متفاوتی دارند. آنها بدون آژیر از جنگ خبردار شدند و هنوز از بلایی که به سرشان آمده مات و مبهوتند. شب ها و روزهای آژیردار و بی آژیر می آیند و می روند، صدای باز و بسته شدن درها و بالا و پایین رفتن از پلکان ساختمان تکرار می شوند، و روزی سرنوشت تصمیم می گیرد تا هنگامی که ننه امیر مسعود را خوابانده و روی حصیرش پشت به ساختمان و رو به آسمان است نشسته، در یک لحظه مهیب همه چیز به آوار تبدیل شود. آنچه پس از چند دقیقه دیده می شود، شیون و جستجوی بی نتیجه همسایه ها برای پیدا کردن تن های تکه تکه و له شده زیر کوهی از فاجعه است که تا چند دقیقه پیش سبز و دراز بد هیبت بود، اما سرپا و زنده. جیغ آمبولانس و زاری که می خوابد، احساسی در فضا موج می زند که هیچ کس نامی برایش ندارد. چند سال بعد جنگ تمام می شود اما در ذهن آدم های ساختمان انتهای کوچه بهار سابق هنوز دشمن مشغول کشتار است.

از ابتدا، مجسمه سازی، اثر: شیرینو

Project3-a

Title: From The Beginning - Material: Mesh

Project3-b

Title: From The Beginning - Material: Mesh

پرنده فانی، نوشته ی: اسکولد

حس میکردم بازو هایم را از دست داده ام و در کمال ناباوری نمیدانستم چه چیزی مانع افتادن من از بالای تخت شد. ساعت 4 صبح دوش گرفتم و راهی خیابان شدم. رنگ ها از این سو به آن سو میدویدند، درونم انرژی زیادی بود، لاالقل اینگونه به من القا میشد. احساس یک پرنده را داشتم که دارد از بالای ساختمان امپایر استیت خودش را وسط مدرنیته پرت میکند. وسط یک آشوب، وسط گوئرنیکا.

پرنده ای که بالهای شکسته اش را با پارچه ای سیاه رنگ بسته اند و دائم از این سو به آن سو میدود، شمشیر میخورد و هیچ نمی گوید.

شب پیشش که احساس یک سیب را داشتم که چاقو تا دسته توی گوشتش فرو رفته و اصلا چیزی ازش بیرون نمیزند، من یک سیب بودم. پشتم هم درد میکرد، شاید یک سیب گاز زده. بهرحال تکان تکان های شدید باعث شد از توی بشقاب بی افتم روی فرش و یک سری موجودات عجیب و غیب بزرگ که شبیه مورچه بودند اما مورچه نبودند به من حمله ور شوند. هرجوری بود خودم را تکان دادم اما باز هم سرعتم زیاد نبود، طوری شد که یک قسمت از گوشتم را هم آن مورچه ها خوردند و رفتند.

اما حال، من باز همان پرنده ام، همان پرنده ای که اصلا نمیداند آشیانه اش کجاست، در مکان و زمان گمشده، شاید مال رنسانس باشد و شاید اصلا مال زمانیست که جورج لوکاس معرفش باشد، شاید هم واکوفسکی ها. خلاصه که اگر من پرنده ای بودم که متعلق به حال بود شاید پرواز میکردم، شاید همه ی خوشه های زیتون را میخوردم و تبدیل به فضله شان میکردم، دست کم در جریان بودم که اصلا نیازی نیست کسی یک دستمال سفید و خوشه زیتون با خودش حمل کند.

همان تیری که توی تخم چشم میخورد خودش شاید ببیند…

Post

این روح مرده

در کارگروهی, ادبیات, ترجمه, خلاقیت در سپتامبر 23, 2010 توسط KT برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , ,

این مجموعه از کار گروهی بر اساس قطعه ای است از دریم تیتر، با نام این روح مرده، که می توانید از این جا دانلود کرده و یا گوش کنید. اسکولد معرفی این ترک را به عهده داشت که از او سپاسگزاریم. متن این آهنگ را هم در همین جا می آوریم.

This Dying Soul, by: Dream Theater

Hello, Mirror – so glad to see you my friend, it’s been a while
Searching, Fearless – where do I begin to heal this wound of self-denial
Face yourself man!
Brace yourself man! and trace your hell back
You’ve been blinded, living like a one way cold existence all the while
Now it’s time to stare the problem right between the eyes you long lost child
I wanna feel your body breaking
Wanna feel your body breaking and shaking and left in the cold
I want to heal your conscience making a change to fix this dying soul
Born into a broken home
Surrounded by love yet all alone
Forced into a life that’s split in two
A mother and a father both pulling you
Then you had to deal with loss and death
Everybody thinking they know best
Coping with this shit at such an age
Can only fill a kid with pain and rage
Family disease pumped through your blood
Never had the chance you thought you could
Running all the while with no escape
Turning all that pain in to blame and hate
Living on your own by 21
Not a single care and having fun
Consuming all the life in front of you
Burning out the fuse and smoking the residue
Possessive obsessions selfish childish games
Vengeful resentments
Passing all the blame
Living out a life of decadence
Acting without thought of consequence
Spreading all your lies from coast to coast
While spitting on the ones that matter most
Running power mad with no control
Fighting for the credit they once stole
No one can ever tell you what to do
Ruling other’s lives while the can’t stand the thought of you
A living reflection seen from miles away
A hopeless affliction having run astray
I wanna feel your body breaking
Wanna feel your body breaking and shaking and left in the cold
I want to heal your conscience making a change to fix this dying soul
This dying soul
Now that you can see all you have done
It’s time to take that step into the kingdom
All your sins will only make you strong
And help you break right through the prison wall
[V. Release]
Come to me my friend (Listen to me)
I’ll help this torture end (Help to set me free)
Let your ego go (I can’t carry this load)
You can’t go through this alone (I feel so hopeless and exposed)
You’ll find your peace of mind (Give me some direction)
You can no longer hide (Break out of this isolation)
Let humility (Openness, honesty)
And become what you can be (A healing tranquility)
Help me
Save me
Heal me
I can’t break out of this prison all alone
These tormenting ghosts of yesterday
Will vanish when exposed
You can’t hold onto your secrets
They’ll only send you back alone
Your fearless admissions
Will help expel your destructive obsessions
With my help I know you can
Be at one with God and man
Hear me
Believe me
Take me
I’m ready to break through this prison wall

دیوار ، نوشته ی: اسکولد

دیوارها یکی پس از دیگری میریزند و خورشید کم‏کم از از میان روزنه ها پدیدار میشود. روح های این طرف دیوار پرواز میکنند بالاخره روزی آزاد میشوند. اما از این قید و بندی که سالهاست آزادی شخصی مینامندش، سالهاست گوشه ای از این آزادی را با دندان چسبیده اند و حتی برای سخن گفتن، دهان باز نمیکنند، بیرون نمی آیند. رنگ بر روی بوم زندگی میپاشند و میکشند برای رنگ قرمز، برای گل‏گون کردن صحنه روزگارشان.

روزگاری که چرخشش را مدیون آسیاب پر از خون است.

روزی اگر بر همه چیز چیره شد، دستور میدهد همه چیز آباد شود، درخت های بیشتری کاشته شوند، همه جا از انبوه از گل و گیاه شود، مردم را میکشد، خودش را هم دست آخر از بالای درخت کاج آویزان میکند.

روزی این دیوار میریزد، روزی زبان خود سخن میگوید…

از هم گسیخته، اثر: شیرینو

Project2

Title: Falling apart - Material: Oil on Canvas

یک لحظه ، نوشته ی: لویاتان

چتر….چتر!…آقا چتر!… فکر بارون باش، چتر!

این هم یک شغل احمقانه ی دیگه. کی آخه میاد الان چتر بخره؟ اون هم دم یک ایستگاه شلوغ مترو و تو این اوضاع و احوال و روزگار و….

«چند هست حالا؟»

این رو نیگاه. اوفی! نیگاش کن، کوتوله است بنده خدا! قدش رو! آخه تو رو به چتر چه؟ میری زیر پای مردم! راستی این کوتوله ها چیکار می کنن وسط این شلوغی؟ چه زندگی نکبتی دارن. راستی سکس چطوری دارن این ها؟ دعوا هم می کنن؟ اگر با یه آدم گنده دعواشون بشه چیکار می کنن؟ به احتمال زیاد میرن تخم یارو رو گاز می گیرن. اگر با یه زن دعواشون بشه چی؟ دستشون نمیرسه موهای طرف رو هم بکشن. ولی فقط تصویر رو داشته باش که با یکی از این ها دعوات بشه، می تونی باهاش یه ضربه کرنر بزنی و شوتش کنی یه طرف دیگه! هاها، چه حالی میده خداییش.

اهم. صدایش را صاف کرد: دوتاش رو ببری بهت تخفیف میدم.

«آره دوتاش رو بده، همسرم هم لازم داره.»

همسرش؟ یعنی این هم کار داره؟ یعنی زندگی داره؟ یعنی کسی هست که دوستش داشته باشه؟

باشه خیرش رو ببینی.

رفت. نیگاش کن. با این راه رفتنش. شاید هم کار داره، شاید هم مشکلات خودش رو داره، شاید هم از صب تا شب میدوه دنبال یه لقمه نون. شاید هم از زندگی اش راضی باشه، شاید چند بار تا حالا خودکشی کرده، شاید هم از زندگی سیر شده باشه و دلش بخواد بره زیر کامیون. شاید همین الان بره تو مترو و خودش رو بندازه زیر قطار.

کجا رفتی؟ بقیه پولت رو نمی خوای؟

از کوتوله خبری نبود.

هیچ کجا ، اثر: آرش نایت واچر

nowhere

Nowhere

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.